روزها و سوزها
در حال هوای خودم می نویسم ... و اما دوستانی که لطف دارند مطالب من رو در وبلاگ یا سایت یا ...متعلق به خودشون می گذارند لطفا به من هم اطلاع بدهند یا رسم ذکر کردن منبع رو از یاد نبرند ....ممنونم
گیسوانت را شانه می زنم و با یاس و شب بو می آرایم پیراهنی می پوشانمت از بهار پر از شکوفه های سوسن و نسترن تماشایی می شوی وقتی که باد گیسوانت را نوازش می کند می خندی ، می خرامی و می گذری ... تو قسمتی از رویای تنهایی منی دختر زیبا ... نمی دانم کجای این ثانیه های صبوری دستم به دستان تو خواهد رسید می نشینی مقابلم و در چشمان تو مادری خسته نقش می بندد چهره ای پراز چین و چروک ... و دستانی که حتی نوازشش لطافت ترا خواهد آزرد ! و در چشمان من دختری نقش می بندد شبیه جوانیم با چشمانی سیاه ،گیسوان پریشان ... بیقرار و عاشق ... که بی پنجره بی تاب می شود ... دستت را میان دستانم می گیرم مثل شاخه ای ضعیف که بر درختی ستبر تکیه زند ... عشق طوفانی است دخترم که ریشه های درختان هزار ساله را می لرزاند... می شکنی...درد می کشی ...می گریی درنگ کن ! می خندی ! مثل پروانه ای مسحور می رقصی گل سرخی را نشانم می دهی و می روی ... به رقص پیرهنت در باد خیره می شوم رازی مبهم درون چشمانم حلقه می زند مات می شوی... و رویایی از چشمانم می افتد ... مثل برگی زرد که از شاخه ای خشکیده فرو افتاده باشد ! 29/7/88 شعرهایم دیگر قشنگ نمی شوند نه با نگاه عاشقانه ی تو نه با عروض وقافیه ای که نمی دانم! بهتر است شاعری را رها کنم مثل باد بادک آرزوهایم که کودکی ها رها شد و رفت ... نقاش خوبی هم نخواهم شد تنها سایه ها را می شناسم حیف که نقاشی بی چشم و رو زیبا نمی شود ! خطی بنویسم شاید این بار عین و شین و قاف بهتر از کار دربیاید ... چه فایده استاد هم که شوم ع...ش...ق را همه می فهمند اما عشق را نه ! با این همه تنهایی چه کنم ؟ دارم درد می کشم ... و راهی برای تولد من نیست ... دیر می شود و میمیرم ! 19/7/88 سنگی هزار ساله و تنهام ! سنگی که قلب دارم و اما دیگر نمی تپم ! سنگی پناه عاشقان جهانم ! وقتی اسیر تیشه ی فرهاد ، یا تکیه گاه خسته ی یک مرد در یک غروب ساکت و دلگیر با عاشقی شکسته و تنها هم رنگ می شوم ! شاید بلندترین قله ی یک کوه من تکیه گاه عقابی خسته ...کلافه و زخمی از جنگ می شوم ! یا کنج حوض حیاطی یک شب برای تو ای ماه دلتنگ می شوم ! سنگی هزار ساله و تنهام ! با گریه های عاشقانه ات ای مرد می رویم و میان دلی سخت روزی دوباره گلی خوش رنگ می شوم ...
١٧/٧/٨٨ این روزها به چشمان هم خیره می شویم ... تو در چشمان سیاه من نقش می بندی و انگار خورشید در شب ظهور می کند ! و عشق نازل می شود ... و من با چشم های عسلی تو شربتی می سازم تا در ضیافت خیالمان بی پرده سر کشیم ! چه شب با شکوهی است وقتی هزار ستاره گرد خورشید بچرخند و من گرد چشمان تو ! من این سماع را به دنیا نمی دهم ... حالا ... بگذار حسرت کشند این مگسان فرو مایه شهد چشمان مارا ... 13/7/88 مرا به بازی نگیر ای باد غارتگر پاییز که عاشق نخواهم شد ! حالا هی بوی پیراهن بیاور و مرا به هوای باران بیقرار پنجره کن ... سال هاست که رهگذری به کوچه ی بن بست ما نیامده است ... و در حوالی ما تمام ماهیان قرمز ، درون تنگ های شکسته یشان جان داده اند ... سال هاست که سنجاقکی به تماشای گیسوان من نمی آید ... و پروانه ای به روی گل های پیرهنم نمی نشیند ... مرا چه به فال حافظ که یوسفم را سال هاست گرگ خورده است ! و در قحطی عشق چنان به سنگ ها دلبسته ام که حتی میان فال ها هم کلبه ی احزان من گلستان نمی شود ... خود را به شیشه نزن ... که این پنجره ی خاک خورده را به زنجیر بسته اند ... و آن دخترکی که عاشقت شده بود ... پای همین روزنه های بسته وقتی که هیچ کبوتری با نامه ای از تو نیامد ... جان داد ! حالا ای باد غارتگر پاییز هی بوی پیراهن بیاور و مرا به هوای باران بیقرار پنجره کن ...
6/7/٨8 واژه ها را چیدم کنار هم که شعرهایم ترا بسازند ... دلم را گذاشتم رو به رویت تا خودت را تماشا کنی و تو به جای بوسه ... سنگ زدی ؟! شکسته ای مرا هزار بار و باز می سازمت ! با آه، با اشک ،با رنج این واژه های ترک خورده را بند می زنم ... دل می دهم به تو ...می آفرینمت ... باز هم نمی پرستی ام ... بی وفای مغرور من ! تندی مکن ... من مادر لحظه های تولدت هستم ! وقتی که رنج می کشی از تنهایی ات وقتی که درد می کشم تا سرودنت من شعر می گویم و تو زاده می شوی ... چون شاعری شکسته و تنها ! تو معشوقه ی خیالی و زیبا ... اما ... پیش از نگاه من ... پیش از خیال من ... خاک بوده ای ... کاش ...بی رحم می شدم می دادمت به دست باد ... ای عشق ناسپاس ... ٣١/۶/٨٨ 


| Design By : Night Melody |
